

















سلام و عرض ادب
آخر هفته پر نشاط و خوبی داشته باشین

امشب هم مثل هرشب ، یه سردرد تکراری و یه عالمه فکر و خیال و سئوالای بی جواب.
تلفیق حس عشق و نفرت و بی اعتمادی
یه بغضی که هیچ وقت نشکست
و یه دنیا خاطره هایی که میشد داشته باشی و نداشتی
یه عالمه حرفایی که هیچوقت نزدی و جوابایی که هیچوقت نشنیدی .
یه عشق (یا توهم عشق ) نافرجام و دردناک
بعضی اشعار و ترانه ها هستن که وقتی گوش میدی میگی که چجوری این شاعر یا ترانه سرا از زندگی شخصی من خبر داره؟! اون که اصلا منو نمیشناسه ، اما وقتی بیشتر فکر میکنی میفهمی که چیزی که اون داره میگه یه درد و بیماریه که اسمشو گذاشتن عشق که تقریبا هیچ راه گریزی ازش نیست و مثل سرما خوردگی هر آدمی لااقل یه بار دچارش میشه. اونوقته که یه کم احساس آرامش میکنی که فقط تو نیستی که داری این دردُ تحمل میکنی هرکسی به یه شکلی داره با این بیماری مبارزه میکنه.
اما تو کار این دنیا موندم که چجوری میشه توی قرن 21 با اینهمه پیشرفت تکنولوژی و اینهمه راه های مقابله با بیماریها هنوز دانشمندا نتونستن یه راهی واسه از بین بردن این درد پیدا کنن؟!
اما اول باید از خودم بپرسم که اگه من یه دانشمند بودم اصلا دلم میخواست یه درمان واسه درد عشق پیدا کنم؟ وقتی با اینهمه زجری که میکشم آخر شب با فکر اون خوابم میبره و هروقت غصه دارم تصویر چهره اون بهم آرامش میده و اصلا دوست ندارم یادش از ذهنم پاک بشه.
نه! درد عشق با همه سختی هاش بازم شیرینه
کاش هیچکس ، هیچوقت نتونه درمانشُ پیدا کنه .







گفت به مجنون شبی ناصحِ فرزانه ای
من به شگفتم چرا با همه بیگانه ای
چون تو ندیدم کسی عاشق و دلباخته
سوخته دل تر ز هر شمع شبستانه ای
گر به حقیقت تویی عاشق لیلا ، چرا
دور ز معشوق خود در پِی افسانه ای
چیست تو را حاصل از ساکن صحرا شدن
عشق کجا میشود قسمت دیوانه ای ؟
پند مرا گوش کن ، ورنه به غربت شبی
جان ز تنت پر زند گوشه ی ویرانه ای
گفت به عاقل چنین عاشق مجنون صفت
عقل کجا میبرد راه به میخانه ای
عقل و خرد را اگر از سر خود رانده ام
شور جنونم کِشد سوی حرم خانه ای
در دل هر ذره ای جنبش عشقی بوَد
هست حکایت همین ، شمعی و پروانه ای
در دل صحرا شبی نقش زدم از رخش
چهره ی لیلی چو ماه ، جلوه ی جانانه ای
پرده شب پیش من گشت چو گیسوی او
بر سر زلفش زدم تا به سحر شانه ای
جای دو چشمش زدم کوکبه ی روشنی
جای لبش میزدم بوسه به پیمانه ای
من که به صحرا چنین همدم لیلا شدم
نیست دگر حاجتم خانه و کاشانه ای
حسرت لیلا اگر بر دل خود میکشم
یافتم از درد او گوهر دُردانه ای
من ز مناجات خویش از دل پر سوز خویش
یافته ام عاقبت همّت مردانه ای
در دل شبهای تار، خالق لیلا به من
داده به هر سجده ام باده مستانه ای
دیده ی دل باز کن ، تا که ببینی به آن
داده به مجنون خدا شوکت شاهانه ای
گر که خدا لطف خود شامل زرّین کند
نیست یقین بعد از این ساکن غمخانه ای
تا نبوَد شور عشق در خور شرح و بیان
بِهْ که چو مجنون شدن ، بی سر و سامانه ای .
( آرش زرین )
ز سوز این همه عاشق دعا نمی بینم
ز این جماعت غافل وفا نمی بینم
*
درون سینه بوَد کعبه ای ، ولی افسوس
دگر به سینه یک تن خدا نمی بینم
*
هزار بتکده بر پا بوَد که در آنها
بجز تظاهر و جز از ریا نمی بینم
*
چو ساجدان مساجد نبوده ام هرگز
که در عبادتِ تنها ، بها نمی بینم
*
ز آنکه در دو جهان حوری از خدا خواهد
بدان بجز هوسی در عبا نمی بینم
*
ندیده کس فرج از ذکر و حلقه صوفی
که در طریقتشان من صفا نمی بینم
*
دلی که بندِ تبر زین و ریش و کشکول است
به "هو" و "حق" زدنش جز ادا نمی بینم
*
خدای من نبوَد آنچه ساختم از خود
چنین جفا به مقامش روا نمی بینم
*
خدای من ز ازل در دلم چنین بنوشت
که من به غیر خدا ، آشنا نمی بینم
*
بسوز ای دل عاشق که ساز غم کوک است
ز عشق و آتشِ غم من فنا نمی بینم
*
بشین به کنج قناعت دلا که می دانم
میان مُلک قناعت گدا نمی بینم
*
میان خلوت شبها انیس من ماه است
که جز حِلال رخش در سما نمی بینم
*
اگر که جان بسپارم ز شام هجرات
به این فدا شدنم جز بقا نمی بینم
*
مگر که درد تو زرین دوا شود از عشق
که در دوای طبیبان شفا نمی بینم .
( آرش زرین )